وسط جنگ چهلروزهایم. روی دست خودم ماندهام. مرضیه با شنیدن خبر بمباران بروجرد برای احوالپرسی زنگ میزند؛ میگویم هیچ نمیخوانم، دستودلم به کلمه نمیرود. توصیه میکند درگیر کتابهای بزرگ و مفصل نشوم. چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟
پای کتابخانه میایستم. دوبارهخوانی نمیخواهم؛ باید چیزی نو بیابم که ته ذهنم بیاساید. «زنان بدون مردان» شهرنوش پارسیپور را برمیدارم و به خواندن مینشینم.
زنان بدون مردان
اولین تجربه خوانش از شهرنوش پارسیپور است. میدانم نویسنده هنوز زنده است و در دلم خوشحالم که در زمان حیاتش کتابش را ورق میزنم. بعد از مهشید امیرشاهی، او دومین نویسنده زنی است که اینطور دلم را پی واژههایش میکشاند.
داستان اول را میخوانم؛ دومی را هم و سومی را. واژه به واژه و خط به خط مشتاقتر میشوم. دیگر خبری از غرش جنگندهها در آسمان نیست؛ من با زنان و دختران کتاب عاشق و فارغ و درخت میشوم. پارسیپور با عبور از رئالیسم سنتی، پناهگاهی تمثیلی در دل تاریخ و جادو ساخته؛ سرگذشت پنج زنِ گریزان از قفس جامعه مردسالار که در باغی بیرون شهر به هم میرسند. تمثیل زنی که در خاک ریشه میدواند و درخت توت میشود، مرز میان واقعیت و استعاره را برایم محو میکند تا رنج تاریخی و تمنای زن برای آزادی، بیانی شاعرانه بگیرد.
کار تمام است؛ شهرنوش پارسیپور نویسنده زندگیبخشم میشود. تا ابد خاطرم میماند که با او به ادبیات برگشتم؛ آنهم در روزهایی سیاه و غمبار.
طوبا و معنای شب
خرداد شده؛ جنگ و ترس آوارش رخت بربسته، اما نه از دل من. بهسختی روی پا میشوم. همخوانیمان در حلقه ادبی میم ادامه دارد؛ تا مردادماه که نوبت شهرنوش پارسیپور میشود. اما اینبار اوضاع فرق کرده؛ تیرماه خبر درگذشتش آمده و حالا دیگر نویسنده زنده نیست؛ روح هنرش اما در رگهایم جاری میشود.
«طوبا و معنای شب» را دست میگیرم؛ همان صحنه اول که طوبی زیر باران یکنفس حوض را میسابد، رفاقتم را با پارسیپور ابدی میکند. این نخستین کتابی است که آگاهانه تلاش میکنم دیرتر تمام شود. با ازدواجها، سیر درونی و مصیبتهای طوبا روز و شب میگذرانم؛ ته دلم گاه تحسینش میکنم و گاه سرزنشش. جاهایی طوبا را همین دوروبر میان دوست و آشنا مییابم. خانه بزرگ او، مینیاتوری از تاریخ معاصر و جغرافیای سرگردان ایران است؛ فضایی محصور میان زوال قاجار تا پهلوی و آستانه انقلاب، که پیوسته زیر تازیانه دگرگونیهای اجتماعی و طوفانهای ایدئولوژیک تاب میخورد.
میبینم طوبا با همان کورهسوادش دست به چه کارهای متفاوتی میزند و چقدر دوام میآورد. دلم پیش ستاره و مظلومیتش میماند و از حماقت مونس چرکین میشوم. شهرنوش پارسیپور مفهوم «جستوجوی حقیقت» را از انحصار جهان مردانه بیرون کشیده و سلوک زن ایرانی را میان نور و ظلمت تاریخ ثبت کرده است.
سگ و زمستان بلند
هنوز با طوبا خلوت میکنم که مریم خبر میدهد: «سگ و زمستان بلند را هم بخوانید.» پس طوبا را میبندم، دستی به دست حوری و حسین میدهم و میروم به تهران دهه سی.
شهرنوش پارسیپور آخم را درمیآورد. مثل جامعهشناسی ماهر، سکون ملالآورِ زیست خانگیِ یک دختر جوان را روبهروی سرکوب جنسیتی و بنبستهای سیاسی پس از کودتا ۲۸ مرداد نشانده است. روایت بلوغ حوری نشان میدهد چطور اولین رگههای عصیان در جان زن ایرانی جوانه میزند و شخصیتها یکی پس از دیگری دست به گسست از انفعال سنتی میزنند. «سگ و زمستان بلند» جانم را جلا میدهد؛ حالا آمادهام برای اینکه جهان پیچیدهتری از او را تجربه کنم.
عقل آبی
با «عقل آبی» در اینستاگرام آشنا میشوم؛ با این مضمون که «اگر این کتاب را خواندهاید، خواننده حرفهای هستید.» نخوانده بودم و حس کردم وقتش رسیده است. شهرنوش پارسیپور را دیگر با پوست و استخوان میخواستم.
داستان در تبوتاب روزهای جنگ آغاز میشود؛ سرگردی در کلانتری که با شنیدن قصه عجیب یکی از مراجعان شب را به صبح میرساند. اما پارسیپور خیلی زود خطوط قصهگویی معمول را پشت سر میگذارد و به قلمرو ادبیات انتزاعی، سیال و نمادین پا میگذارد. رمان بر پایه تکگوییهای درونی پیش میرود؛ اینجا زن دیگر صرفا قربانی منفعل جامعه نیست، بلکه به دل ادراکی کیهانی میرود تا معنای هستی را بکاود. لای سطرها، مدام خط باریکی میدیدم میان نبوغ ادبی و فروپاشی روانی؛ جنونی خودخواسته که بهشدت دوستش داشتم.
حرف آخر
پرونده خواندن این چهار کتاب برای من، تنها مرور کارنامه یک داستاننویس نامدار نبود؛ تجربه نوعی نجات بود. شهرنوش پارسیپور با جسارت در زبان و واکاوی روان زن ایرانی، در تاریکترین روزهایی که صدای جنگ و اندوه کلماتم را خفه کرده بود، مرا دستبهدامن کتابها نگه داشت و دوباره به نوشتن پناه داد.
«جهان مکتوب کلمات و پردهی سینما؛ یادداشتهای روزانهام پیرامون کتاب و فیلم را در کانال تلگرام یک مثقال حرف به اشتراک میگذارم.»




آخرین دیدگاهها